عزیزانم چهارشنبه سوری و عید نوروز
پیشاپیش بر همگی مبارک
او هم رفت...
صدای باران می آید باهمه ناباوری هایم به باران ایمان دارم باران از آسمان بر گلها فرود می آید
تا بخندند وابرها از اینکه نمی توانند با تمام وجود این زیباترین موجودات هستی را نوازش کنند
سکوت می کنند و می بارند.چتر باران اگرچه برای گلها سرآغاز بودن است اما برای من که غریبی
گمشده ام بر بالهای باد مسرت دیدار در غبار را فاش می کند.فریادهایم در زیر باران چه بی صدایند.
شاید از آن وقتی که در رویاهای صادقانه ام میدیدم سواری بر اسب سپید از عمق جاده های مه
آلود می آید و بامن همراه میشود اما...او آمد. در باران هم آمد.شاهزاده شبهای زمستانم شد.
زیباترین رویای بیداری ام.تسکین می بخشیدم .آغاز بودنم شد.اما پاییز ...کاش نبود آن غروب
بارانی .ساحل نشین قلبش بودم اما تا غبار غم را در چشمهایم دید مانند بادبادکهای گم شده
کودکی ام رفت...ومرا بدرود گفت.حالا من داغدار آرزوهایم هستم باران همیشه برایم با غم گریه
می کند می بارد و در کنج دلم بامن و بغض گلویم هم صدا می شود ابرها هم بی شک مثل من
عاشقند.
چگونه بنویسم وقتی اشکهایم کلمات را در هم می کنند تا دستهایم از جدایی سخن به میان نیاورند و
وقتی چهره معصوم تورا در ذهنم هزاران بار ترسیم می شوند مانع از حضور کلمات تلخ شود.
عشق تو مرا زنده جاویدان کرد
سودای توام بی سرو بی سامان کرد
لطف و کرم تو جسم را چون جان کرد
در خاک عمل بهتر از این نتوان کرد
هیچ کس جز خود شما نمی تواند مانع پیشرفت شما شود. ((کوپ مایر ))
جایی که عشق در اوج باشد معجزه نیز ظهور می کند. (( ویلا کاسر ))
مشهور است که بودا درست در نخستین شب ازدواجش در حالی که هنوز آفتاب اولین صبح زندگی مشترکش طلوع نکرده بودقصر پدر را در جست وجوی حقیقت ترک میکند. این سفر سالیان سال به درازا می کشد و زمانی که به خانه باز می گردد فرزندش سیزده ساله بوده است هنگامی که همسرش بعد از این همه انتظار چشم در چشمان بودا می دوزد آشکارا حس میکند که او به حقیقتی بزرگ دست یافته است حقیقتی عمیق و متعالی.
بودا که از این انتظار طولانی همسرش شگفت زده شده بود از او می پرسد :
چرا به دنبال زندگی خود نرفته ای ؟!
همسرش می گوید: من نیز در طی این سالها همانند تو سوالی در ذهن داشتم و به دنبال پاسخش می گشتم میدانستم که تو بالاخره باز میگردی و البته با دستانی پر دوست داشتم جواب سوالم را از زبان خود بشنوم از زبان کسی که حقیقت را با تمام وجودش لمس کرده باشد.می خواستم بپرسم آیا آنچه را که به دنبالش بودی درهمین جا و در کنار خانواده ات یافت نمی شد؟
و بودا میگوید:حق با توست اما من پس از سیزده سال تلاش وتکاپو این نکته را فهمیدم که جز بی کران درون انسان نه جایی برای رفتن هست و نه چیزی برای جستن!
حقیقت بی هیچ پوششی کاملا عریان و آشکار در کنار ماست آن قدر نزدیک که حتی کلمه نزدیک هم نمی تواند واژه درستی باشد چرا که حتی در نزدیکی هم نوعی فاصله وجود دارد!

چشم یک روز گفت:(( من در آنسوی این دره ها کوهی را می بینم که از مه پوشیده است.این زیبا نیست؟))
گوش لحظه ای خوب گوش داد سپس گفت :((پس کوه کجاست ؟ من کوهی نمی شنوم .))
آنگاه دست در آمد و گفت :((من بیهوده می کوشم آن کوه را لمس کنم من کوهی نمی یابم .))
آنگاه چشم به سوی دیگر چرخید وهمه درباره وهم شگفت چشم گرم گفت و گو شدند و گفتند :((این چشم
یک جای کارش خراب است.))
(جبران خلیل جبران )
فریاد عاشق ها
خانه لبریز از سکوتی مبهم و مجهول
سینه سرشار از غم پنهان تنهایی
سرزمین دل پر از تردید
چشمها مبهوت راز عشق
گونه ها در حسرت رود زلال اشک
در هوایی شرجی و دلگیر
از پی تقدیر
دفتر عمر مرا دستی ورق می زد
روشنی در عمق تاریکی
با اشارت های خود من را صدا می زد
حال باور کن!می رسد فصل شقایق ها
می رسد تا آسمان فریاد عاشق ها
از جدا شدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ
گریه کردم و نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ
به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار
تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدانگهدار
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم
من که تو بن بست غربت زخمی از آوار پاییز
فکر چشمای تو بودم با دلی از گریه لبریز
شب عاشقونه ی من که حروم شد
مهلت بودن با تو که تموم شد
ندونستم باید از تو میگذشتم
وقتی از غربت چشمات مینوشتم
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من ...............
صدایی نمی اید همه جا تاریک است
شب خورشید را در پشت چادر سیاهش پنهان کرده
از آسمان هیچ شهابی نمی گذرد انگار همه ستاره ها خوابیده اند
خسته اما بی خواب
صدای پای مرد عابری به گوش میرسد
ذهن خسته ام مرا به دور دستها می برد آنجا که درختان در مسیر عشق سر فرو آوردند
پرندگان مهربان بر شاخه درختان آواز می خوانند
رود نقره ای در میان جنگل نگاه مرا می طلبد
گیاهان سیراب از آب رودها
رایحه خوش گلها پیوند عاطفه هاست
شب از نیمه گذشته خواب پایان رویای من است......
متشکرم.
<< نازنین >>